اثاث كشون!
وبلاگ جديد مطالب غير طنز: هنوز هم...
وبلاگ طنز: مجموعه طنزيمات
... ولي تو اي نگار من، هنوز هم نيامدي...
اين قلب شكستهي ترك خورده كجاست؟
عقل و دل و دينم از من آزاد و رهاست
از بودن من هيچ نمانده است به جا
صرف نظر از هر آنچه در دست شماست
وبلاگ جديدم كه مجموعهي نوشتههاي طنز و هزل و هجو بنده است، با نام كله پوك راه اندازي شد
باز هم تأخیر شد!
خودم هم مانده ام اندر تعجب
چرا با اینهمه تأخیر آپم!
اونایی که باید ببخشن، یه بار دیگه هم ببخشن.
این روی سکه، دیروزین!
ابری شبیه دود جهان را گرفته است
آهی به رنگ ماه دهان را گرفته است
سال نو است، جای چه تبریک و شادباش
وقتی بهار رنگ خزان را گرفته است
رویت حجاب خورده ولی با دَم نسیم
آوازه ات تمام جهان را گرفته است
هر روز گرد شهر چنانم که شهر را
"از دیو و دد ملولم و انسان" گرفته است
هر شب رسوب می کند این بغض در گلو
دستی گلوی بغض نهان را گرفته است
آن روی سکه، امروزین!
آیا شنیده اید دوباره صداش را
وقتی که داد میزند اسرار فاش را؟
انگار حال و روز خرابی است، طفلکی!
باید امام زاده بخواهد شفاش را
*
هی گریه میکنند به حالم و یا دعا
اما یکی نیست بپرسد چراش را
فریاد میزنم وسط کوچه های شهر
این آرزوی "هر که نباشد تو باش" را
*
نذر نگاه تو همه زندگانی ام
آماده ام که هم بزنم دیگ آش را!
انشالله دفعه بعد زودتر به روز میشم. خبر نتیجه کنکور رو هم عرض میکنم. التماس دعا...
شروع
سلام. مدتهاست كه نتوانستم وبلاگم را به روز كنم، حالا كه اين فرصت پيش آمده، تمام روزهاي خوب سال 86 را تبريك ميگويم و روزهاي بدش را ... بگذريم!
آخرين تبريك مدل 86 مربوط به روز نهم ربيع الاول ميشد كه سالروز به درك رفتن عمَربن خطاب بود و اولين تبريك مدل 87 هم ميلاد خجستهي حضرت رسول اكرم صليالله عليه و آله و سلم است، يك تبريك ويژه هم هست كه نميدانم مدلش 86 حساب ميشود يا 87 اما مهم، شروع سال نو خورشيدي است كه به همهي شما گراميان تبريك عرض ميكنم با كلي آرزوهاي قد و نيم قد در سال جديد.
غول
بهترين بهانه براي مدتها به روز نشدنم در اين مدت، غول مشهوري است كه حكايتش همان شتري است كه هر از گاه ميخوابد و باز برميخيزد! به هر حال كنكور هم تمام شد، خوب و بدش هم ميماند تا اعلام نتايج و فعلاً التماس دعاي خصوص با سُس اضافه!
تشكراتجاتها
از همهي دوستاني كه در اين دورهي فترت، لطف داشتند و سر ميزدند و گاه گاهي هم از به روز نشدنم گله ميكردند تشكر ميكنم.
گريه روي شانههاي شعر
از اتفاقاتي كه اواخر سال 86 رخ داد، برگزاري اولين همايش غزل پست مدرن بود كه بنده هم موفق شدم در اين مراسم شعر خواني حضور داشته باشم. بد نبود! حداقل به ديدن بسياري از دوستان مجازي ميارزيد. مجموعهاي هم كه شامل حدود 80 قطعه شعر از شعراي پست مدرن بود با عنوان «گريه روي شانهي تخم مرغ» اهدا شد. بعضي شعرهاي مجموعه، اشك شوق را بر گونههاي احساس سرازير ميكرد و بعضي سرودههاي ديگر باعث ميشدند آدم سرش را روي شانههاي شعر بگذارد و به حال ادبيات، هاي هاي گريه كند! حرفهاي بيشتر بماند براي وقتي كه سواد و مجالش را پيدا كردم!
سفر
اين كلمهي سفر آنچنان به نوروز چسبيده كه به اين راحتيها جداشدني نيست.
نوروز شد و دوباره وقت سفر است
در خويش مسافرت نمودن هنر است
زيرا كه ز حال خويشتن بيخبريم
اوضاع بليت و سوخت هم تلختر است
از اين حرفها كه بگذريم، دو رباعي و يك غزل تقديم به ...
خورشيد، باران و ديگر هيچ...
انگار دلم هواي باران دارد
نه...! ميل به خورشيد فروزان دارد
افسوس در اين هواي پر دودِ كثيف
يك لحظه نه اين دارد و نه آن دارد
چيزي نمانده...
شب ريشه دوانده است كه مهتاب نباشيم
اي كاش بر اين ريشهي شب آب نباشيم
تا مطلع فجر و سحر اين شب تاريك
يك پلك زدن مانده اگر خواب نباشيم
بدون شرح
اين شعر را بعد از كلي انداز و برانداز كردن مينويسم، با شعرهاي قبليم متفاوت است اما به هر حال برداشتهاي عجيب و غريب ممنوع، شرح خاصي هم ندارد!
دارم براي مرد شدن پير ميشوم
كم كم از اشتهاي «شدن» سير ميشوم
هي ميدوم كه اولِ اول شوم ولي
هر بار قبل از آمدنم دير ميشوم
تو گفتهاي كه مرد شو، پاشو، بلند شو
پيش تو كودكانه زمين گير ميشوم
وقتي ميان چشم تو پرواز ميكنم
انگار بستهي غل و زنجير ميشوم
سخت است انتخاب يكي از من و شما
وقتي ميان من و تو درگير ميشوم
تو انتخاب ميشوي و قبل از اينكه من
مردي شوم، ميان كفن پير ميشوم
پايان
اگر به همين زودي ها
با تنفس يك پياله غزل صبحگاهي
به پرواز در آمدي
و تا قاف آسمانهاي هر كجا آباد
سرك كشيدي
سلام مرا به بلند ترين خوشهي نور برسان
اگر از ما پرسيد...
هرگز نگو كه صبحها وقت سحر
جنازهي آدم آهني ها را به خاك ميسپاريم
و تا غروب، در كنار بركهاي تاريك
عمر كوتاه چند نيلوفرِ از ياد رفته را
شمارش معكوس ميكنيم
اگر حالمان را جويا شد
هرگز نگو كه در سوگ ماهيهاي قرمزي كه تازه آواز خواندن آموخته بودند نشستهايم
نگو كه دستهايمان هنوز ميلرزد و
چشمهايمان تير ميكشد
اگر سراغمان را گرفت كه چرا نيامدهايم
نگو كه بعد از پرنده، پرواز مرده است
نگو كه سالهاست باد موافق به گِل نشسته است
نگو حنجرهها كه هر روز با تنفس يك استكان غزلِ صبحگاهي سرمست ميشدند
اكنون در ميان حياط غبارآلود
خميازه ميكشند
بر ساحل بلندترين نگاه كه نشستي
تنها از فردا بگو
بگو كه ما در باران متولد شديم
و اين روزها هوا ابري است...
۱- بعضی از دوستانم بهم میگن چرا اینقدر محیط وبلاگت بسته است. خب من هم میگم حالا اونایی که محیط وبلاگشون بازه، چه گلی به سر ما زدند که به من ایراد میگیرن؟! تازه اصلن کی گفته محیط وبلاگ من بسته است؟ هان؟! تازه از همه اینا گذشته، به همین زودی قضاوت میکنین؟ هنوز یکسال هم ندارم ها ...
۲- میخوام با اجازه دوستان اسم وبلاگم رو عوض کنم، همین صاعقه رو میگم، آخه راستش رو بخوایید، از اولش هم از این اسم خیلی خوشم نمیومد، اصلن تقصیرش رو بندازین گردن حافظ و فال و ...
حالا غرض از نوشتن این مطلب این بود که از شما دوستان بهتر از آب روانم کمک بگیرم و اسم جدید رو انتخاب کنم، منتظر پیشنهاداتتون هستم.
۳- خیلی دوست داشتم این آخر فروردینی با یه غزل به روز کنم، اما چه کنیم دیگه، نشد. یعنی غزلی که شروع شد، هرگز تموم نشد. اما خب اشکالی نداره، نه؟؟
۴- اینهم یه رباعي که حتمن در موردش افاضات بفرمایید.
هر روز به سجده ای نشستیم، دو صد
پیش هـمــه کـس رکــوع رفـتیــم به قد
ده بـار چگـونــه میتـوان گفـت دروغ
ایـن آیـــه ی سـخـتِ قل هو الله احد؟؟
چند روزي از وزيدن بادهاي بهاري مي گذرد و حالا ديگر يقين دارم. ميدانم كه اين هم آن بهاري نبود كه چشم انتظارش بوديم. نه نبود ...
امسال هم بهار
با آن قدوم سبز و دلانگيزش
شرمندهي نگاه گلستان بود
هر جا كه ميرسيد
گويي كه دير بود
تا مغزِ استخوانِ دلِ باغ
در تنگناي سوز زمستان بود
امسال هم بهار
همچون نمك به زخم گياهان
از ابر ميچكيد
انگار در نگاه زمين، خنده بيصداست
يادآور نبودن تو در ميان ماست
شكست...
اما هنوز به عيادتم نيامدي
شكستيم...
پس كي ميآيي؟
با پنجـره عهـد بسته بودم ، كه شكست
از شيشهي عمر خسته بودم كه شكست
نــاگــاه صـدايي و نـگــاهــم كــردي
يك بغض رسوب كرده بودم كه شكست
اين لحظهها بهت است و حيرت، ناله است و حسرت، اندوه است و مصيبت، و خرده عقلي كه راه به هيچ كجا نميبرد.
از كجاي ماجرا بايد گفت؟ بر كدام ماتم بايد گريست؟ به كدام مصيبت زده بايد تسليت گفت؟
اصلاً، چه ميتوان گفت جز سكوت...
اين بـار لحظـههـا همه در مـاتم و غمند
گيـسـو به رسـمِ مـاتم اين مـاه ميكَنند
آنـقـدر اضـطـراب زميـن را فــرا گـرفت
گويي كـه قـرص مـاه ، سـرِ دار ميبَـرَند
لب تشنـه ، مـاهيـان بـه ساحل فتاده باز
آهسـتـه نـام اصـغـر و عـبـاس ميبـرنـد
از خاكين كه هيچ نماندهاست جز سرشك
افـلاكـيــانِ عــرش ز غــم زار ميزنـنـد
اين پست مـردمـانِ سيـه چهـره را ببيـن
شمشيـر را بـه خـون خـدا جلوه ميدهند
دين گـرچـه نيست در دلتـان ذرهاي ولي
«آزاده» باش ، لااقـل اي ديـو خودپسنـد